مروری بر زندگی وآثار اردشیر محصص/مقاله ای از امیر سقراطی
1384-12-16
بيني بزرگ ، عينك ته استكاني
امیر سقراطی 1-دقيقا يادم است كه همين سال پيش بود كه در مطلبي براي ويژهنامه فوت آقاي صابري )گل آقاي عزيز( نوشتم كه گيلانيها، دو چهره نامدار عرصه فرهنگ را بسيار دوست دارند و از آنها به نيكي ياد ميكنند: كيومرث صابري فومني طنزنويس و اردشير محصص كاريكاتوريست. از قضا اين دو گيلاني عرصه طنز و كاريكاتور براي بسياري از هموطنان همچنان محبوب و محجوب هستند. 2-همه چيز از يك اتفاق ساده شروع شد و هيچ فكر نميكردم كه اين اتفاق به ظاهر ساده با رسيدن چند كاريكاتور از اردشيرخان محصا به سرانجام برسد... پائيز سال 82 زماني كه در تحريريه ماهنامه گلآقا مشغول به كار بودم به دليل علاقهام به كارهاي تحقيقي، مقالهاي با عنوان: »معرفي يك شاعره معاصر: سرور محصص« نوشتم كه در آن به زندگي سرور )مهكامه( محصص، دوست پروين اعتصامي و مادر اردشير محصص پرداخته بودم. اين مقاله به دليل اينكه با فضاي ماهنامه گلآقا همخواني نداشت، در ماهنامه »رد« شد. بنابراين تصميم گرفتم كه آنرا در جايي ديگر چاپ كنم. ماهنامه فرهنگي و هنري »سبزينه كادوس« كه سالها عضو تحريريه آن بودم، جاي مناسبي براي اين كار بود - زيرا هم نشريهاي هنري بود كه به مسائل فرهنگي و هنري ميپرداخت و هم در گيلان زادگاه سرور محصا منتشر ميشد - آن مقاله در اين نشريه چاپ شد و با استقبال نيز مواجه شد. آقاي عمران صلاحي شاعر و طنزنويس معروف كه لطف كرده مقاله را خوانده بود پيشنهاد كرد كه مقاله را براي اردشير محصا درآمريكا بفرستم با اين توضيح كه حتما خوشحال خواهد شد. من نيز همين كار را كردم و بعد از گذشت چند ماه كه نشاني پستي اردشير محصا را پيدا كردم مجله سبزينه كادوس را به همراه نامهاي براي ايشان پست كردم. يازده ماه بعد در عين ناباوري پاكتي قرمز رنگ با مهر پستي آمريكا به دستم رسيد كه دستخطي آشنا بر روي آن خودنمايي ميكرد. با ديدن نام اردشير محصا، بر اثر شور و شعف و همچنين دلهرهاي شيرين تا لحظاتي توان بازكردن پاكتنامه را نداشتم...« در نامهاي كه به همراه مجله، براي ايشان فرستاده بودم، خواهش كردم كه تعدادي از كاريكاتورهايش را براي من بفرستد تا در نشريات رشت و تهران به چاپ برسانم. يك دستخط كوتاه و تعدادي طرح )آنچه كه تعدادي از آن را در اين صفحه ميبينيد( محتويات پاكتي بود كه بعد از 11 ماه انتظار به دستم رسيد. *** 3-اردشير محصا در 18 شهريور 1317 در رشت از مادري شاعر و پدري قاضي به دنيا آمد. او در مصاحبهاي گفته: »هميشه دوست دارم سنم را دو سال كمتر از آنچه هستم به ديگران بگويم و شايد اين موضوع در اينجا هم صدق كرده باشد.« اردشير در بين 4 فرزند خانواده )سه پسر و يك دختر( كوچكترينشان بود. مادر او سرور )مهكامه( محصا از شاعران نامي ايران و از دوستان صميمي پروين اعتصامي بود. او شش سال بعد از پروين به دنيا آمد و به دليل فرهنگي بودن خانواده در سن 10 سالگي شروع به سرايش شعر نمود. پدربزرگ مادري اردشير يعني ميرزا احمدخان مستوفي محصا از فضلاي معروف گيلان و مادربزرگ مادرياش ساره سلطان، فاضلهاي هنرمند بود كه در خط و نقاشي بسيار نامور بود. سرور محصا كه در چنين فضايي رشد كرده بود با ادبيات و هنر بيگانه نبود. سرور كه در سال 1291 در لاهيجان به دنيا آمده بود در سال 1306 با خانواده به رشت آمد و رياست سازمان اكابر نسوان رشت را به عهده گرفت و در سال 1307 با پسرعمويش عباسقلي محصا ازدواج كرد. ده سال بعد پدر اردشير به علت عارضه قلبي درگذشت و سرور كه 26 سال بيشتر نداشت عهدهدار سرپرستي خانواده شد. اردشير 12 ساله بود كه به علت تحصيل برادر، به همراه خانواده به تهران مهاجرت كرد. محصا با اينكه زرتشتي نبود اما سيكل اول را در دبيرستان فيروز بهرام كه مخصوص زرتشتيها بود گذراند. سيكل دوم را نيز در دبيرستان هدف سپري كرد و سپس براي گرفتن ديپلم، سال آخر تحصيل را در دبيرستان دانشگاه تهران به پايان برد و توانست ديپلم ادبي بگيرد هرچند كه خودش معتقد بود كه »هيچوقت نتوانستم در دبيرستان شعري را از بر كنم و درسهاي دستور زبان و انشاي من تعريفي نداشت« حضور يكساله او در دبيرستان دانشگاه تمدن برايش جالب و مغتنم و به قول خودش »بسيار شگفتانگيز« بود، چون هيچوقت بيش از 5 يا 6 دانشآموز سر كلاس نميآمدند و ناظم مدرسه مجبور بود دانشآموزان را از سر كوچه شيرواني يا كافه نادري يا كافه فيروز جمع كند و به سر كلاس بياورد. اردشير ناگهان با دنياي تازهاي آشنا شد. پس از گرفتن ديپلم ادبي در كنكور چهار دانشكده شركت كرد: هنرهاي زيبا، حقوق، فلسفه و معقول و منقول كه به جز آخري در هر سه رشته قبول شد. او بيدرنگ رشته حقوق را انتخاب كرد. اردشير مهمترين دليل براي اين كار را كلاه نوار طلايي قضاوت پدرش ميداند كه در كودكي دوست داشت از آن استفاده كند. محصا در سال 1341 از دانشكده حقوق دانشگاه تهران ليسانس گرفت. اردشير 3 ساله بود كه به همراه برادر بزرگترش به تماشاي »سريال مشهور بلاي جان نازيها« رفته بود، زماني كه از سينما برگشت در منزل از او درباره داستان فيلم سوالاتي كردند و چون او نميتوانست ماجراي فيلم را شرح دهد آنچه را ديده بود بر روي كاغذ طراحي كرد. اين اولين طراحي محصا بود و آغاز راهي كه بعدها او را به مشهورترين طراحان ايران و جهان مبدل ساخت. محصا با اينكه از كودكي به طراحي ميپرداخت اما در سال آخر دانشكده، طراحي براي او به عنوان حرفه و مهمترين كار زندگياش درآمد. او بعد از اتمام تحصيلات در رشته حقوق در كتابخانه يكي از وزارتخانهها شغلي به دست آورد و مشغول به كار شد و در عرض يكسال تمام كتابهاي آنجا را خواند و سپس استعفا داد و براي هميشه خود را وقف طراحي كرد. در همين زمان احمد شاملو به سردبيري كتاب هفته رسيد و طرحهاي اردشير را به مقدار زيادي براي چاپ پذيرفت. بعد از تعطيلي كتاب هفته به روزنامه كيهان رفت و در آنجا مشغول به كار شد و با اينكه اكثر آثارش به درد نشريه خبري نميخورد ولي مهدي سمسار سردبير وقت روزنامه تعداد زيادي از آثار او را براي چاپ پذيرا شد.چاپ اولين مجموعه طراحيهاي اردشير شش سال به طول انجاميد چون هيچ ناشري حاضر به چاپ آن نبود تا اينكه سيروس طاهباز در سال 1350 اولين مجموعه طرحهايش را با نام كاكتوس در سري دفترهاي زمانه به چاپ رساند. فاصله چاپ دومين كتاب با كتاب اول فقط دو ماه بود. به گفته محصاأ »كاكتوس اولين مجموعه از اين قبيل آثار ]كاريكاتور [ بود.« برخي از كتابهاي او به اين شرح است: با اردشير و صورتكهايش - اردشير و هواي توفاني - تشريفات - شناسنامه - لحظهها - وقايع اتفاقيه - طرحهاي آزاد - كافرنامه - ديباچه و تبريكات محصا علاقه فراواني به مينياتورهاي ايراني و گرآورهاي قديمي و نقاشيهاي عاميانه داشت و علاوه بر اينها عكسهاي كهنه و همچنين عكسهاي روزنامهها را نيز جمعآوري ميكرد و آثارش در بيشتر موارد تركيبي از طرحهاي كتابهاي قديمي و عكسهاي عصر قاجار است. محصا پيش از عزيمت هميشگي به نيويورك، چندين بار به خارج از ايران مسافرت كرد. اولين بار به پاريس رفت. او در پاريس رنگ را كشف كرد. در اين مورد گفته است: »در هر پاريسي ميتوان حداقل دوازده رنگ را پيدا كرد. از آن تاريخ رنگ را در كارهايم به كار ميبرم.« دومين مسافرت او به نيويورك بود. تاثيري كه نيويورك بر آثار او گذاشت خطها و شكلهاي هندسي بود كه براي اولين بار در آثار او ظاهر شد. اردشير در نيويورك تعدادي طرح براي روزنامه نيويوركتايمز كشيد. ژان كلود سوارس )طراح مصريالاصل كه در ايتاليا تحصيل كرده بود( در مقام مدير هنري نيويورك تايمز صفحهاي به نام »اپ - اد« يعني صفحه مقابل سردبير را از دو سال قبل در اين روزنامه بنيان گذاشته بود. مردم نيويورك در صفحه اپ - اد در طي سالهاي انتشار، شاهد آؤاري از هنرمندان مطرحي چون اوژن ميهائسكو، برادهلند، جيمز گراشو و بسياري ديگر بودهاند. اهميت اپ - اد از آن رو بود كه كاريكاتورهايي كه درآن چاپ ميشد برخلاف ديگر نشريات آمريكايي، طرحهايي عادي و ساده نبودند. سوآرس از آثار محصا استقبال فراواني كرد و به اين ترتيب صحفه اپ - اد پذيراي آثار وي شد. محصا به آثار استاينبرگ علاقه خاصي داشت و طنز در آثار بوش، بروگل، گويا، دوميه، انسور، پيكاسو، شاگال، يونسكو، بكت و فليني را ميستود. او معتقد است كه در اكثر آثارش در دهه پنجاه مسائلي مربوط به كشورهاي جهان سوم همچون گرسنگي، استعمار، تراكم جمعيت، بيعدالتي و افزايش سلاحها و... به چشم ميخورد. محصا در سال 1354 نمايشگاهي از آؤارش را در گالري گراهام نيويورك برگزار كرد. او مقدمهاي در كاتالوگ نمايشگاه نوشت كه به لحاظ بررسي تفكرات و علايق او حائز اهميت است. اردشير در پاراگراف آخر اين مقدمه بر مسالهاي اشاره كرده است كه ميتواند به عنوان بخشي از تاريخ هنر ايران مورد توجه قرار گيرد: »در كشور من مردم از هنرمند انتظارات زيادي دارند. در طول تاريخ هنر آينه عقدهها، دردها و آرزوهاي مردم بوده است. شعر به عنوان سنگري درآمده كه مردم را از دشمنش حفظ ميكند. با مينياتور ايراني دشنام دادهاند و چنگ زدهاند و با زبان و معماري و هنرهاي ديگر انتقام گرفتهاند، حمله كردهاند، پناه بردهاند و به احساس راحتي رسيدهاند و موجوديتشان را ثابت كردهاند. اگر در چنين محيطي شخصي هنرش را جدي نگيرد نه تنها مردمش بلكه خودش را از دست داده است« محصا با اينكه در دورهاي در توفيق كاريكاتور كشيده است اما معتقد بود كه نشريات فكاهي ايران حتي قابل ورق زدن هم نبودهاند. در مصاحبهاي گفته بود: »در قديم در آخر سالهاي 1330 نشريات فكاهي را حداقل ميشد ورق زد و نگاه كرد. نشريات فكاهي به روز امروز ] 1352[ نيفتاده بودند كه از شدت ابتذال و خنكي حتي قابل نگاهكردن نباشند. در آن زمان وقتي نشريات فكاهي را ميديدم در بين خاكها ذرات طلا را پيدا ميكردم - كه از پرويز شاپور بود - و بعد آشنايي بيشتر با خودش و طنز او تاثير عميقي در كارم گذاشت.« شايد بتوان علاقه او به كاريكاتورهاي خاص و به اصطلاح روشنفكري كه برخلاف كاريكاتورهاي رايج و فكاهي بودند را از خلال جملات زير كشف كرد او در جايي چنين گفته: »كاريكاتور يك هنر رپرتاژ است، يك وقايع نگاري. من آنچه را ميبينم ميكشم. به نظر من كاريكاتورها اسناد يك عصرند. همچنان كه مدارك رسمي، اعلاميههاي دولتي و گزارشهاي پارلماني نيز چنيناند. 4-بيني بزرگ، عينك تقريبا ته استكاني و كائوچويي، چانهاي برآمده، خط ريش پهن، پيشاني بلند و سري با موهاي كم همراه با نگاهي آرام و متفكرأ اين طرح صورت محصا است ولي اين چهره او نيست. چهره او را بايد در قلب او جست، در روح ناآرام او و بين خطوط بيقرارش. كريستيني بوبن نويسنده نامدار فرانسوي در كتابي نوشته است: »نوشتن يك جمله، برپا كردن يك كليسا، به تصوير كشيدن گل سرخها، ساختن يك نغمه از پيوند نتها، همه با بيتابي است كه به دست ميآيد« به راستي كه هنرمند چيزي جز اين بيقراري و بيتابي چيز ديگري نيست. اكثر كاراكترهاي آثار محصا اين بيقراري را در خود دارند و هميشه در حال رفتوآمد و دويدن هستند )كاراكترهاي كتاب طرحهاي آزاد از اين دست هستند( حتي آنها كه مانند مدلي در برابر عكاس، خشك و شق و رق ايستادهاند )مانند طرحهاي كتاب وقايع اتفاقيه( نيز از انرژي دروني ديوانهواري برخوردارند. اين آدمهاي بيقرار. اردشير در مورد كاراكترهايش گفته است: »اغلب كاراكترهاي آثار من در حال دويدن هستند من تا چند سال پيش قادر به كشيدن حالت دو و حركت نبودم و هميشه فكر ميكردم كه اگر اين توانايي در من پيدا شود قادر به هر كاري هستم. اين مشكل سرانجام حل شد و حالا فكر ميكنم كه اين من هستم كه دارم به سوي آنچه ميخواهم ميدوم. فكر ميكنم كه ناخودآگاه، من تمام حركات و سكنات، لباس و كفشهاي پرسوناژهايم را از روي خودم ميكشم. چاقي و لاغري اين شيطانكها هم كاملا وابستگي به رژيم غذايي من دارد«. محصا در جايي ديگر، در توصيف كاراكترهايش و سالهايي كه در رشت زندگي كرده است چنين توضيح ميدهد: »قيافههاي همشهريهايم بيترديد تاثير زيادي بر آثارم داشته. شايد بايد بگويم كه من مهآلودگي و ابهام هواي باراني را دوست دارم، شايد اين مهآلودگي و ابهام در فضاي كارهاي من بازتابي داشته باشد« نگاه خاص محصا به مسائل و پيرامون آنها، ادامه همان نگاه ويژه او در كاريكاتور است. او باز در جايي ديگر اين نگاه خاص و ويژه را عيان ميكند: »درست است كه من سر يا دم كاراكترهايم را قطع ميكنم اما حاضر نيستم هيچيك از اعضاي بدن خودم را از دست بدهم اين به خاطر نوعي دلسوزي و ترحم است كه من كله بعضي از كاراكترهايم را قطع ميكنم. مقايسه من با روبسپير عادلانه نيست. گرچه او نيز چون من اهل شمال بود. روبسپير سرهايي را كه اساسا تهي بود قطع ميكرد. من سرهايي را ميبرم كه به خاطر سنگيني بيش ازحد نميتوان راست نگاهشان داشت«. شايد شاملو بهتر از هر كس ديگري درباره آثار اردشير محصا سخن گفته باشد: »طرحهاي او برخلاف اصراري كه در نامگذاري آنها كردهاند كاريكاتور نيست، چراكه ريشخند نميكند و با ديدي طنزآلود يا هوچي بر كاغذ نيامده است. اگر آدمكهاي اردشير مسخرهاند نه به خاطر آن است كه منظور از نمايش آنها مسخرگي بوده است - هرگز مردي تا بدين پايه جدي و راستگو نبوده!- او لودگي نميكند و به شرف انسان بودن معتقدتر از آن است كه به دست انداختن انسان وقت بگذراند يا هنرنمايي كند. پژوهندهاي جدي و اندوهگين است كه شوربختيها را ميكاود و در برابر تحميلشدگان بر سرنوشت انسان ميايستد و به كندوكاو شخصيتشان ميپردازد... من بارها و بارها مجموعه آثار او را بررسي كردهام و چند بار درباره كارهايش نوشتهام اما هر چه بيشتر به اين حقيقت معتقد شدهام كه: »اردشير كاريكاتوريست نيست، تشريحكننده تاريخ است«.
مقاله مرتبط: اگر جرات داری حرکت کن/یادداشت یحیی تدین درمورد اردشیر محصص
|