مرغ و سنجاق/ يحيي تدين
Yahya Tadayon من هيچوقت مرغها را نمي كشم، ضرورتي هم ندارد، اما دوستي دارم كه از اين كار لذت مي برد، واقعا تعجب مي كنم، اين روزا مي شود از هر مغازه اي مرغاي پاك كرده و يا سربريده خريد، خوب اگر او چنين عاشقانه سر مي برد بايد يه چيزاي خطرناكي توي سرش باشد، شايد به دوران كودكيش بر مي گردد، حتما دليلي وجود دارد، اجازه دهيد از زبان خودش به خاطره اي اشاره كنم كه قطعا به روشن شدن موضوع كمك مي كند : "كوچك كه بودم هميشه از ظهر تابستان تصويري خسته كننده داشتم، البته حالا هم همينطور است، چيزي ميان ساعت دوازده تا چهار بعدازظهر در اوج گرما، همان ظهر تابستان. در اين فاصله، طبق يك سنت تعريف نشده، آدما نهار مي خورند و استثنائي هم در كار نيست، شكي ندارم در اين فاصله حتي فقرا هم چيزي براي خوردن پيدا مي كنند، حالا نهار خوردن چه لزومي دارد به نظرم بيشتر نوعي عادت است تا چيز ديگر، بعد از صرف غذا هم طبق يك سنت ديرينه نوبت هضم غذا مي رسد، فرايندي پنهاني و زيركانه كه حتي آدم هاي شكمو هم جريان حركت آن را حس نمي كنند، به گفته جانور شناسان، آنچه خورده مي شود بايد تغيير شكل دهد و طي يك دوره نسبتا طولاني مراحل بازگشت به ابديت را طي كند، ابديت در اين وضعيت از انتهاي دالان دهان آغاز شده و با گذر از دهليزهاي تنگ و تاريك روده ها و نهايتا مجاري باريك ادراري به مقصد مي رسد، اما هرگز نبايد موقعيت بخارهاي دروني معده را فراموش كنيم، آنها سمومي پخش مي كنند كه به آدم حالت خواب آلودگي دست مي دهد، در اين مرحله هر كس بالشي مي گيرد و در گوشه اي مثل نعش مي افتد و همزمان غرش خرتاسه ها با آهنگي يكنواخت ياد آور شيپورهاي آخر الزمان مي شوند، در همين ظهر تابستان كه همه بخواب رفته اند، تنهاي تنها، لبريز از عطش بازي و شيطنت، گاهي نزديك حوضچه حياط مي رفتم، پاها را به آب مي زدم و بيرون مي آوردم و با جلبگ هاي سطح آب اشكال مختلفي مي ساختم، گاهي هم به آسمان نگاه مي كردم، به دسته هاي كبوتر كه هر كدام بصورت رمه هاي جداگانه به سوئي مي رفتند و همزمان حين پرواز هنرنمائي مي كردند، هنرنمائي از طريق حركات اكروباتيك، توي هوا مي ايستادند و بعد از وقفه اي كوتاه، بصورت ناگهاني معلق مي زدند. تصور كنيد از همه اتاق ها صداي خرناسه بلند است اما من به دويدن و شيطنت ادامه مي دهم، تا نوبت به شكار مرغها مي رسد، بدنبال آنها مي دوم، اولين مرغ را گوشه حياط و كنج ديواري به دام مي اندازم، بقيه فرار مي كنند، به خودم مي گويم همين يكي كافي است، به چشم هاي او نگاه مي كنم، هيچ نشانه بدذاتي در آن نمي بينم، سرمرغ را به طرف شير آب مي گيرم تا اگر تشنه است جرعه اي بنوشد، زبانش بيرون افتاده، اما از تشنگي نيست از ترس است، حالا بايد كاراصلي را شروع كنم، سنجاقي در مي آورم، يك سنجاق ته گرد درست و حسابي، از همان هائي كه در ادارات و اتاق هاي بايگاني همراه تلي از كاغذ و پرونده ها براي نگهداري سوابق و پيوست مدارك استفاده مي شود. وقتي سنجاق را مي بيند مي لرزد، با همان هوش اندكي كه دارد خطر را احساس كرده است، فقط يك ضربه، يك ضربه كافي است تا گردن مرغ مثل شمايل عيسي مسيح روي سينه اش بيفتد، سنجاق درست توي مغز فرو مي رود، براي اطمينان، سنجاق ديگري فرو مي كنم، نوك سنجاق از سطح نرم و مخملي عبور كرده و تقريبا تا نيمه فرو مي رود، هيچ خوني در كار نيست، مرتبا بال ميزند، حالا بدن لرزانش را روي زمين مي گذارم، درحالي كه دوتا سنجاق مثل مناره روي سرش قرار گرفته اند تقلا مي كند رو به جلو بدود، اما به زمين مي افتد، دوباره بلند مي شود، گاهي چرخ مي زند، از شوق به خنده مي افتم، بدون تعارف بگويم از ديدن اين صحنه ها عشق مي كردم، واقعا چه احساس خوبي داشتم. وقتي مرغ به زمين مي افتد و پاهايش به هوا مي رود همان لحظه موعود است كه تصميم مي گيرم او را نجات دهم، با يك حركت سنجاق ها را بيرون مي كشم، حالش خرابه، سرش را زير آب مي گيرم و كمي آب توي حلقش مي ريزم، زبانش بيرون افتاده، بايد معالجه اش كنم، خمير برنج مي آورم و به محل جراحتش مي مالم، اين جادوگري نيست، خمير برنج را از ته مانده غذاها درست كرده ام كه البته براي التيام زخم از همه داروها مناسب تراست، بعضي ها از آن براي صحافي كتاب هم استفاده مي كنند، كارم كه تمام شد يه تيكه كاغذ روي سر مرغ مي گذارم، نگاهش كه مي كنم خنده ام مي گيرد، حالا خيلي آرام ميذارمش زمين، سر پا ايستاده ولي حركت نمي كند، دوستان او به ديدنش مي آيند و با احتياط در اطرافش جمع مي شوند، حرفاي آنها را نمي فهمم، كم كم همه چيز درست مي شود، لنگ لنگان دنبال آن ها راه مي افتد. سنجاق ها را توي جيبم مي گذارم و به سمت حوضچه مي روم، پايم را به آب مي زنم، بعد سرم را بالا مي گيرم رو به آسمان، كبوترها چه زيبا پروازمي كنند، بعضي از آنها ماهرانه پشتك مي زنند، حالا مرغ را مي بينم كه دارد مي دود ..."
|